|
در خیال دوست
|
||
دیگر تمام شد .
بغض امان به نفس نمیدهد
گریه چشمان سرخم را آب میدهد
که ... چطور جای خالی تو را در دلم پر کنم
اما دل من بی قرار نباش مگر یادت نیست
چند بار شکستی؟ چند بار پرپر شدی؟
فقط برو نه سراغی از من بگیر
ونه نشانی . که من بی نشان ترین عاشقت بودم.
ننوشتم به جز از راز شب و رسوایی
هر چه از دیده برون شد همه از این غم بود
که چرا بی تو دلم نیست پی زیبایی
سر کشم ناله کنم دیده سیاه
شب هجران جه شود گر بشود فردایی
من چه دورم از تو
من چه بی تو هیچم
همچو پرگار جنون
دور خود می پیچم
من چه حسرت مندم
من چه دردالودم
همچو بغض کهنه
جام زهرالودم
در نگاه شوخت مستی می جاری است
بر لب خاموشت یک غزل هوشیاری است
ترک عادت کردم
فکر من گشت پلید
کنج عزلت دیدم
موی من گشت سفید
خسته از تنهایی
خسته از فریادم
باز یادت هستم
من پر از فریادم
سراغت را از کجا بگیرم؟
تو که نیامده رفتنی شدی
نه نه نیا دگر نیا
بگذار در حسرت نبودنت به یاد آخرین بوسه ات لب بر لب بگذارم و
خموش باشم
گرچه در درونم آتش عشقی بر پا شده که مرا خواهد سوزاند
ولی
سوختن در رهت عشق است...
ترس من از مرگ نیست
من هراسم از کنارت بودن است
من هراسم از به دامت بودن است
من دلم لرزش ز بد عهدی یاران می کند ...
گرچه این نازک دل بی آشنا
دیر ایامی است فارغ از تمام نارفیقان
راه خود را کرده گم
باز با امید وصل
چشم خود را در پی پیغام یاری بی وفا
دوخت بر بیراهه ها ..
ترس من از گم شدن در ظلمت چشم تو بود
رفتی و ترس و هراس دل چه آسان برزدود ...
باید دوباره منتظر رویش عشق بود
باید صدا زد باید آواز سر داد باید نعره زد
آه چه دوری تلخی چه حسرت بزرگی در بودنت
گم شد
تو همان سرو بلندی که از دور دست
دیدن برگهایت
ممکن نیست
توهمان پرنده ای که دیدن پرهایت در حین پرواز
مقدور نیست
پس چرا هر روز از من بیشتر فاصله می گیری ؟
بیا ...
گر لب بسته من به سخن باز شود
شك و ترديد هم آغاز شود
بشكن اين دايره را ومرا از رهايي ز قفس
مژده
بده
سر بده كوچه آواز ز پاكان خاليست
گرچه دروازه شب پوشالي است
اعتمادي به پريدن در ترس و رسيدن به خلا
با
خودت
همره كن
بس كن و تلخي شلاق زبان را كم كن
من همان عشق توام
تهمت ترس ز پايم بردار
مبتلايم كن و آغوش به رويم
وا کن
مرا نبودن تو هراسی عمیق در میگیرد
به لحظه ها فریاد سکوت را بیاموز
تا تنهائی ام را با من هم آواز شوند ....
چرا صدای شب پره ها کسی را
از خواب بیدار نمی کند؟
... ... ...
چکاوک آواز صبح می خواند.
کاووس شب در سپیده گم شد ...
|
|